بالا پریدن

دسامبر 16, 2010

او خودِ بهشت است

Filed under: دسته‌بندی نشده — مسعود @ 19:25

دختر من با شکوه فراوان، یک ماه است که رسیده است. مانند یک پری دریایی که از اعماق تُنگ بلورش به ساحل آمده. حالا پذیرفتن این نکته که دیدن چهره بامزه اش پاداشی برای انتظار و درد و شب بیداری و کلافگی من و مامانش است، به سادگی بوسیدن لُپ های این فرشته فسقلی است. با وجود ماراتُن یک ماهه دوره نوزادی و نقل مکان ناخواسته در بدترین زمان ممکن، دخترم اکنون قوی تر از همیشه برای بزرگ تر شدن بی تابی می کند و دیدن بالندگی اش به مهم ترین دل مشغولی ما بدل شده است.

تاکنون هرگز به فلسفه زایش و همنوع آوری از این زاویه ننگریسته بودم: شما، خوب، به هر دلیل هستید و دارید زندگی تان را می کنید. زمان ولی به تُندی می گذرد و اعتنایی به التماس هر روزه شما برای بیشتر ماندن ندارد. پیرتر می شوید و نزدیک تر به پایان خط و این دلهره همیشه هست که فردا باز فرصت کمتری دارید. ناگهان، نقطه عطف زندگی همین زایش است که نوزایش شما هم هست. پاجوش زدن درختی از ریشه است که تداوم زندگی درخت را، در گذر زمان و حتی پس از برخورد صاعقه تضمین می کند. بیهوده نیست که در ژرفای چشمان جذاب دخترم، زندگی دیگری برای خود می بینم؛ شاید این محبت باورنکردنی، نتیجه ای از آزمندی همیشگی انسان برای جاودانگی باشد.
در باور کامل به این که هیچ نسخه ای قابل تجویز برای همگان نیست، آرزو می کنم که هیچ گاه از لذت در آغوش کشیدن میوه خودتان محروم نباشید.

پ. ن: فرآیند نفس گیرِ نام گزینی برای دختر عزیزمان در خور نوشتن یک پُست جدید است که ای کاش فرصت آن همین روزها فراهم شود. صرفاً جهت آگاهی شما، اسم او را «مینو» گذاشته ایم. باور داشته باشید یا نه، او خودِ بهشت است.

مینو، فقط سه روز پس از تولد

مینو کوچولو، چهار روزه

مینو در یک ماهگی

سپتامبر 17, 2010

مهاجرت

Filed under: دسته‌بندی نشده — مسعود @ 03:42

خوب، من که ایستاده بودم انگار دنیا خوب پیش رفته بود. این وحید و ویدا که مدت ها در محاق بودند دوباره نوشتند. آنی دالتون هم خستگی ناپذیر، صفحه کلید را می نواخت. دنیا که نمی ایستد اگر ما در وب نویسی یا اصلاً هر کار دیگری کاهلی کنیم! تعریف تنبلی این است که همیشه کُند تر از ریتم دنیا بدوی. بله، به این تعریف من در انتشار نوشته های تازه سستی کرده ام. بنابراین پیش از هر چیز، ضروریست که از همه چشمان جستجوگری که در مدت سکوتم این وب نوشت را چک کرده و نوشته جدیدی نیافته اند، عذرخواهی کنم.

صد البته، ننوشتنم بی ربط به هر آنچه در این سه ماه سکوت دیده ام نیست: یکی آن که برای اولین بار در زندگی سی و یک ساله ام، پا را از چارچوب مرزهای کشورم بیرون گذاشتم تا سؤالات همیشگی ام مجالی برای طرح شدن و جواب گرفتن بیابد: آیا تا آن حد موفق به برقرای ارتباط با دیگران خواهم بود که گاهی بتوانم انگ همیشگی مهاجر را – ولو برای لحظه ای – از خود بردارم؟ قبول فرهنگ بیگانه آیا به دشواری پوست انداختن خواهد بود یا جان کندن؟ و آیا اساس مفهوم اخلاق در جامعه بشری ثابت و قابل تعمیم است؟ یعنی می توان رفتار فطری دید که متناسب با گوشه ای از شخصیت ساخت یافتۀ متظاهرِ مذهبی-ایرانی ام باشد؟ مشخصاً جواب همه این ها را می دانستم. ولی ایمان یافتن با دانستن زمین تا آسمان متفاوت است. مدت اقامتم بیش از یک هفته نبود و خیلی هم آن طرف دنیا نرفته بودم. جایی همین نزدیکی ها، در کشور دوست و برادر، جمهوری خلق چین. و چقدر بدم می آمد از این «خلق» نچسب. ایضاً از ساز و کار کمونیستی که در ذهن داشتم.

ولی همیشه همه چیز آن گونه که شنیده ای نخواهد بود؛ بلکه هم گاهی احساس می کنی این غول رسانه ای که به خیال خودت با کشیدن فیش آنتن از پشت تلویزیون برای همیشه دست از سرت برداشته، به این سادگی هم ول کن معامله نیست. خوب، به ما گفته بودند این ها [از نقل این کلمات هم به اندازه کافی شرم دارم] یک مُشت کودنِ کوتوله هستند، نمی فهمند، بوی گند می دهند، آت و اشغال می خورند … و هزار تا حرف مُفت دیگر که تا نبینید متوجه چرند بودن پیش داوری نسبت به خودمان و دیگران نمی شوید. من در مدت یک هفته – فقط یک هفته و نه بیشتر، اعتبار این برداشتِ کاملاً شخصی می تواند به اندازۀ همان یک هفته باشد – ملت آرام ولی یکدستی را دیدم که بدون توجه به سطح رفاه و درآمد، تقریباً در یک سطح «راضی» اند (درست برعکس مردم خودم که از بازاری صدرنشین تا کارمند و دانشجوی طبقه متوسط و کشاورز روستایی، هر یک به زبانی از اوضاع و احوال شکایت می کنند). رضایتی به قامت همه زندگی؛ و نظم عجیبی که بیش از آن که ژنتیکی و ذاتی باشد، آموختنی و اکتسابی بود. آرامشی که در یک شهر هشت میلیونی صنعتی از در و دیوار می بارید و آسمانی که در فصل پُر باران موسمی، دست از گریه بر نمی داشت. نسل جوانی باهوش، خوش برخورد و آزاد که کم کم به اهمیت انگلیسی دانستن پی برده است، و جالب تر از همه حرکاتی به دور از ریا، پوشش هایی انتخاب شده با سلیقه شخصی و خطوط قرمزی که با وجود پُررنگ بودن در اتمسفر آسیای جنوب شرقی چنان هم به چشم نمی آیند. خلاصه تجربه ای رنگارنگ و امید بخش از امکان پذیرش و هضم در جامعه ای دیگر. همه این ها حالم را تغییر داد. احترامی به مرام و مسلکم دیده بودم که در جامعه خودم بدیل نداشت و آن چنان صادقانه با ما برخورد شد که در مخیله ایرانی نمی گنجد.

در بازگشت، چند روزی در بهت بودم که ناگهان خود را در جامعه قبلی یافتم. همان جا ایستاده بودم، بین میلیون ها نفر انسان که کمابیش همه ماسک زده اند. کم کم ماسک خودم را هم حس کردم؛ و به صرافت پیدا کردن راه چاره افتادم: آیا می شود رفت؟ چه بهایی را باید پرداخت؟ آیا این بهترین کار است؟ اگر ما برویم یعنی جامعه جذام زده ای را رها کرده ایم یا جانِ خود را به در برده ایم؟ خودمان به جهنم، با این ماهیِ تُنگ بلورم چه کنم؟… و اینجاست که شاهد از غیب می رسد. هنگامی که روزه گرفته ای و زمینه آرامش فراهم شده. از رفتن می گوید، با توجیه تمام قد. با برهان قاطع. این را قبلاً از رادیوی ماشین شنیده بودم، و چه به موقع به لطف دوستی به یاد آوردم:

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا فَأُوْلَـئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءتْ مَصِيرًاربع الحزب10 إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ لاَ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلاَ يَهْتَدُونَ سَبِيلاًربع الحزب10 فَأُوْلَـئِكَ عَسَى اللّهُ أَن يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَكَانَ اللّهُ عَفُوًّا غَفُورًا ربع الحزب10 وَمَن يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّهِ يَجِدْ فِي الأَرْضِ مُرَاغَمًا كَثِيرًا وَسَعَةً وَمَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى اللّهِ وَكَانَ اللّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا ربع الحزب10

«قطعاً كسانى كه بر خويش ستم كردند هنگامي كه فرشتگان آنان را قبض روح مي  كنند، به آنان مي  گويند: در چه حالى بوديد؟ مي گويند: ما در زمين، مستضعف بوديم. فرشتگان مي گويند: آيا زمين خدا وسيع و پهناور نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟! پس جايگاهشان دوزخ است و آن بد بازگشت گاهى است. مگر مردان و زنان و كودكان مستضعفى كه هيچ چاره اى ندارند، و راهى نمي  يابند. پس اينانند كه اميد است خدا از آنان درگذرد؛ و خدا همواره گذشت كننده و بسيار آمرزنده است. و هر كس در راه خدا هجرت كند، اقامت گاه هاى فراوان و فراخىِ معيشت خواهد يافت. و كسى كه از خانه خود به قصد مهاجرت به سوى خدا و پيامبرش بيرون رود، سپس مرگ او را دريابد، مسلماً پاداشش بر خداست؛ و خدا همواره بسيار آمرزنده و مهربان است.» (نساء، نود و هفت تا یکصد)

آن قدر اهل مذهب هم نیستم که به دنبال توجیه گری باشم؛ ولی نظر خدا برایم مهم و جالب است. خدا اتفاقاً نمی گوید بمان و بجنگ تا مهم ترین سرمایه زندگی – زمان – به هدر رود. می گوید برو، و وعده می دهد که اغلب آتیه بهتری در راه است. و یقیناً این هجرت تنها بُعد مکانی نخواهد داشت، گاه لازم است که از فلان عادت یا خلق و خو یا طرز فکر کوچ کنی به وضعیت جدید. یعنی بنا را بر رفتن بگذار نه بر ماندن. بی خوف و هراس از نان و احترام و توجه.

مـا آزمـوده ایـم در ایـن شهـر بخـت خـویـش

بیرون کشید باید از این ورطه، رخت خویش

پ.  ن 1: اتفاقاً در حال مهاجرت از ویندوز به لینوکس هستم. توزیع خوشگلی پیدا کرده ام به نام Ubuntu و روی نِت بوک نصبش کرده ام. اعجاب انگیز است؛ اگر به خاطر برچسب فارسیِ کی بورد نبود همین وبلاگ نویسی را هم به ویندوز زحمت نمی دادم. تا حالا که مهاجرتم جواب داده؛ برای ادامه اش شما دعا کنید.

پ.  ن 2: عکس خوشگل زیاد گرفته ام. این فقط دوتاست از آن جه دوستشان دارم.

فضولی نکن بچه!

رنگین کمان شب

ژوئن 11, 2010

من بی تقصیرم!

Filed under: عمومی — مسعود @ 15:29

1- نشسته ام پشت میز و دارم برنامه انجام فلان فعالیت پروژه X را زمان بندی می کنم. آقای خ وارد دفتر کارم می شود. به احترام، از جایم بلند می شوم، بدون این که فکر کار فعلی رهایم کند. آقای خ پُرحرف است. در خصوص یک موضوع ساده کلی وراجی می کند – طلبکارانه – و من مثل بُز اخفش سر تکان می دهم. در ذهنم فلان فعالیت ساخت و نصب دستگاه با همه جزئیاتش تداعی می شود. فک آقای خ بی وقفه حرکت می کند، بی این که چیزی از حرف هایش را فهمیده باشم. به عذاب روحی می ماند فکر کردن همزمان به آن چه نباید رهایش کنم تا به بهترین سیاق انجام شود، و راه انداختن کار آقای خ تا گوشه دیگری از پروژه زمین نماند و ضمناً هیچ کس هم رنجیده نشود. در این میان آبدارچی با سینی چای یک دقیقه ای هست که انگار ایستاده کنار من و بالاخره حوصله اش سر می آید و با انگشت مثل میخش، پهلویم را می شکافد که «بردار، سرد میشه!» و اینجاست که قاطی می کنم:

– «بابا حاجی صبر کن یه دقیقه! می بینی که دارن صحبت می کنن!»

چایی را روی میزم می گذارد و با غُرغُر از اتاقم بیرون می رود. درجا پشیمان می شوم و عصبانی از آقای خ، در حالی که هر دو – آبدارچی و آقای خ – بی گناهند. آقای خ که می رود، دیگر نه مغزم چنان کار می کند که بتوانم به مانیتور نگاه کنم و نه حس چای خوردن دارم. می زنم بیرون از اتاق – با کلافگی تمام – و نیم ساعتی طول می کشد تا برسم به نقطه قبل.

2- دراز کشیده ام و روزنامه می خوانم. همسرم روی مبل نشسته و دارد از چیزی حرف می زند. نمی شنوم؛ غرق خواندن مطلبی هستم که چنان اهمیتی هم ندارد. خانم انگار سؤالی پرسیده و جواب نداده ام. سرم را به زور بالا می آورم، مثل این که یک وزنه نیم تُنی را به سرم بسته باشند. چشمم به روزنامه است و با کلماتی منقطع می پرسم:

– «چیزی گفتی خانم؟»

می خندد.

– «ای بابا، بی خیال عزیزم. روزنامتو بخون بعداً میگم.»

– «نه بگو، گوش میدم…»

– «نمی خواد. مهم نبود اصلاً؛ روزنامتو بخون. ببخشید.»

دیگر روزنامه خواندنم هم نمی آید. بعداً می گوید که سؤالش را حداقل سه بار پرسیده و هر بار بعد از یک دقیقه یک «چی؟!» مبهم شنیده. طفلکی صبور است. خجالت می کشم.

3- سال هشتاد است و در حال تمام کردن پروژه کارشناسی هستم. با دوتا از همکاران پروژه، مشغول برنامه نویسی C در محیط MS-DOS هستیم. محیط نرم افزار کلافه کننده است. با خوشحالی به خانم پ – همکار پروژه – می گویم:

– «خُب، من کلی mp3 دارم. این Dos Amp  رو نصب کنین تا لااقل چهارتا آهنگ گوش بدیم موقع کار!»

– «باشه، عالیه! سورسشو روی هارد دارین یا …» یک لحظه ساکت می شود و بعد، از خنده می ترکد.

– «کجاش خنده داره؟!»

– «بابا این داسه، فقط یه کار می کنه در آنِ واحد. یا باید کُد بنویسیم یا موسیقی گوش بدیم!»

– «راست میگی ها!»

سه نفری می خندیم. ظاهراً راه حلی وجود ندارد.

4- موضوع همین است، توانایی چندکارگی (Multitasking). نظریه ای می گوید که هرگز پردازنده ای با قابلیت انجام چند کار کامل و مستقل از هم در یک لحظه ساخته نخواهد شد، بلکه چندکارگی تابعی از توان مدیریت بر پردازش های موازی و ترکیب نتایج پردازش هاست.

به جرأت می توان گفت درک بشر از عملکرد مغز به عنوان پیشرفته ترین پردازنده هستی، به کندی پیشرفت کرده است. به خاطر دارم که  در سال هایی نه چندان دور، مسائلی چون کوچک تر بودن مغز خانم ها نسبت به آقایان، دستاویزی برای سوء استفاده برخی آقایان بود. موضوعی که امروزه با درک تفاوت های ساختاری مغز در دو جنس، به هیچ وجه قابل استناد نیست. از جمله، یافته های آناتومیک و نورولوژیک نشان می دهد که بخشی از مغز به نام Corpus Callosum (جسم سخت = Rigid Body) در خانم ها بزرگتر از آقایان است. وظیفه این بخش، که در شکل زیر نشان داده شده، ایجاد ارتباط الکتریکی-عصبی بین دو نیم کره مغز و درنتیجه، چندکارگی پردازشی است. این به شما امکان می دهد که در لحظه ای که در حال صحبت با دوستتان هستید، تلویزیون را هم زیرچشمی دنبال کنید و احیاناً کنترل ادرارتان را هم حفظ کنید! چندکارگی، یکی از مهم ترین نیازهای پردازشی و از ملزومات زندگی اجتماعی است و حیات انسانی بدون آن قابل تصور نیست.

جسم سخت، بخش قرمز رنگ مرکز مغز است.

تجربه نشان داده است که خانم ها در اجرای فرآیندهای پردازشی چندکاره، بسیار موفق تر از آقایان هستند. تصویر شب نشینی های شبانه خانم ها که در آن، یک جمع چند نفره بدون مکث و همراه با هم صحبت می کنند و در پایان، تمام واژه ها توسط همه خانم ها شنیده شده وتحلیل هم شده است (!)، گواهی بر این واقعیت می باشد. در عوض، افکار خانم ها در انجام فعالیت های موازی، معمولاً از عمق و دقت کمتری نسبت به آقایان برخوردار است.

همه این ها را گفتم که از خودم سلب مسئولیت کنم. من یک کامپیوتر پیشرفته با سیستم عامل DOS هستم که درست یا غلط، در هر لحظه فقط می توانم یک کار را انجام دهم. پس اگر هنگام انتشار این نوشته یا خواندن روزنامه و یا مشاهده اخبار تلویزیونی، با من صمیمانه چاق سلامتی کردید و فیدبک درستی نگرفتید، لطفاً بی خیال شده و به بزرگواری خود ببخشید. من بی تقصیرم؛ باور کنید خودم خیلی عذاب می کشم از این وضع. متأسفانه Corpus Callosum مغز من کوچک است؛ اندکی صبر بفرمایید.

ابـلــهی دیــد اُشــتـری به چـرا

گفت نقشت همه کژ است چرا

گفت اُشــتر کـه اندر این پـیـکار

عیب نقاش می کنی، هُش دار!

ژوئن 3, 2010

جنایتی علیه بشریت

Filed under: سیاسی — مسعود @ 13:42

فلسطین و اسرائیل دو جامعه در حال جنگند. فعلاً مهم نیست تاریخ چه می گوید. خواه زمین ها را خودِ فلسطینی ها فروخته باشند و خواه بریتانیا از چنگشان بیرون کشیده باشد.

به دلایل عدیده امروز ما نمی توانیم نسبت به گذشته به درستی قضاوت کنیم. نه ما در آن ظرف زمانی قرار گرفته ایم که خود بتوانیم وقایع دنیای اطرافمان را – در حوالی اواخر دهه چهل میلادی – پیگیری کنیم، و نه موضوع اختلاف این دو بر سر اراضی که بدون شک برای پیروان تمام ادیان ابراهیمی دنیا محترم هستند، به این راحتی قابل تحلیل است. شکی نیست که پرداختن به این موضوع بدون جانبداری از هر یک از دو طرف، بسیار مشکل است: فلسطینی ها به نوعی هم کیش ما ایرانیان هستند و لاجرم، تعصبی هر چند نا آگاهانه نسبت به ایشان در تمام مسلمانان وجود دارد؛ بسیاری از یهودیان اسرائیل هم ایرانی تبار هستند و لااقل می دانیم که کینه ای که از توده جامعه ایرانی دارند، بسیار کمتر از هم مرزان عرب تبارشان است. به جرأت می توان گفت که اغلب یهودیان، خود را به کورش کبیر، افتخار همیشه ایرانیان و اولین منادی واقعی حقوق بشر در تاریخِ هستی، وام دار می دانند.

صورت مسأله مورد بحث، بسیار ساده است: عده ای انسان – اعم از زن و مرد و کودک و پیر و بیمار و تروریست و بی گناه و ایدئولوژیستِ بنیادگرای اسلامی و سیاستمدار سکولار و مجموعه ای از آدم های معمولی و غالباً بی طرف، در یک جامعه انسانی کاملاً درهم – در شرایط ناگوار پس از جنگ و محاصره اقتصادی، فیزیکی و نظامی به سر می برند. قطعاً از درون همین محدوده جغرافیایی، راکت هایی در قامت فشفشه یا اصلاً هر چیز دیگر به سوی مناطق سکونیِ طرف متخاصم شلیک شده و البته پاسخ هایی هم شنیده اند با بمب ناپالم فسفری یا گلوله جنگی و یا موشک های هدایت شونده هوا به زمین. جنگ است دیگر؛ نقل و نبات که پخش نمی کنند. تکلیف مالکیت حقوقی اراضی هم که تا به حال مشخص نشده است. محاصره پس از جنگ از سوی طرف قدرتمند نزاع، با هر هدفی که صورت گرفته باشد، امان آن جامعه انسانیِ درهم را بریده است، ضمن این که همزمان، باعث کاهش تعداد راکت های دست ساز شلیک شده از محدوده جغرافیایی کوچک به سوی مناطق مسکونی طرف قوی تر شده است. وضعیت تعلیقی وجود دارد که بیش از هر چیز جامعه انسانی را تهدید می کند.

خوب، انسان های دیگر که کور و کر نیستند. عده ای مایحتاج محاصره شدگان را با هزینه نهادهای غیر دولتی (و بلکه هم دولتی؛ چه اهمیتی دارد؟) فراهم کرده اند و راه افتاده اند با کشتی که «محاصره را بشکنند». طبعاً این به مذاق طرف قوی تر خوش نیامده است. تا اینجای کار، روال یک جنگ نسبتاً معمولی – اندکی متفاوت به خاطر محاصره پس از جنگ – رخ داده است. ولی اتفاقی که در راه است، یک جنایت جدید در صحنه روابط انسانی است. عده ای کماندوی اسرائیلی با هلی کوپتر روی عرشه کشتی فرود می آیند که پر است از آدم های معمولی، کسانی که بیشتر از سایر اعضای جامعه انسانی به فکر دیگران هستند. درگیری با لوله و صندلی، تیر اندازی از فواصل نزدیک و … مرگ ده انسان بی گناه، زخمی شدن بیست و پنج نفر و اسارت سایرین. افرادی که در میان آن ها، از بنیادگرایان اسلامی ترکیه تا نمایندگان پارلمان اروپا به چشم می خورند.

این یک جنایت جدید است علیه همه کسانی که برای کاهش رنجِ هم نوع خود، واکنش هایی متفاوت از سایرین نشان می دهند. افکار عمومی جهان نباید در این خصوص مسامحه کند. هیچ جایی برای توجیه وجود ندارد. حمله در آب های بین المللی اتفاق افتاده و این، نقض کننده همه قوانین جهانی است. با این وجود، بهره برداری سیاسی و فرافکنی از سوی تمامی دولت ها – جمهوری.اسلامی ایران، ترکیه یا هر کشور دیگر – محکوم است. هدف این نوشته یا هزاران نوشته دیگر، صرفاً همدردی با جامعه انسانی و فعالان حقوق بشر بوده و مصادره به مطلوب آن به هر روش ممکن، ناپسندیده است.

پ. ن: انتشار این نوشته – که پس از مشاهده استقبال اندک از وب نوشت های سیاسی در روزهای اخیر، ظاهراً با حساب و کتاب «اقتصادی» مقرون به صرفه نیست – تنها به جهت ادای دین به انسانیت صورت گرفته است. نگارنده ضمن ابراز برائت از هرگونه وابستگی سیاسی یا ایدئولوژیک، انزجار خود را از واکنش شورای امنیت سازمان ملل یا دولت امریکا اعلام می کند. هنوز چراغ سبزهای آقای اوباما به دولت ایران در بحبوحه سرکوب حرکت اصلاحی ایرانیان را به خاطر داریم و حمایت بی قید و شرط امریکا از اسرائیل را، به حساب پشتیبانی همیشگی اش از حکومت های سرکوبگر، توتالیتر و ناقض حقوق بشر می گذاریم، حتی اگر ظواهر امر، خلاف این را نشان دهد.

مه 27, 2010

دلاور هـ سـ تـ ـه ا ی، دَمَر بخواب خسته ای!

Filed under: سیاسی — مسعود @ 23:57

باز هم دروغ می گوید!

دروغ گفتی. مثل همیشه، «به عادت مألوف»! چی فکر می کردی؟ نمی دانیم؟ نمی فهمیم؟ برایمان مهم نیست؟ پول علف خرس است؟ عمر آدم هزار بار تکرار می شود؟ نسل بعد و نسل های بعد از آن از ما نخواهند پرسید؟ موقعیت کشورمان در دنیا مهم نیست؟

نمی دانم کجای تاریخ خوانده ای که ما ملت احمقی هستیم. که فراموشکاریم و حافظه تاریخی نداریم. شاید جایی خوانده ای، شاید هم که آن پیر و مراد کوته فکرت – اسفندیار دولتت – یا آن آقای دکتر دانشگاه نرفته، شخص سوم! مملکت، معاون اول کوتوله ها به غمزه مسأله را به تو آموخته اند. لابد توصیه آغا محمدخان قاجار را – که چند سالی هست به دلیل نتایج گهربار دولتت به غرور سرش را بالا می گیرد – گوش داده ای که «برای این که به راحتی بر مردم حکومت کنی، سعی کن همواره گرسنه و بی سواد بمانند».من که در این چند سال چیزی از با سواد کردن مردم ندیده ام به جز گسترش قارچ گونه هزاران دانشگاه! و مؤسسه آموزشی پولکی که رسماً غیر از مدرک فروشی و بی اعتبار کردن تلاش چند ساله مان هیچ تخم دوزرده ای نگذاشته اند و ایده ای که در ورای آن بوده، افزون بر کسب نامشروع ترین درآمد ممکن، کاهش نارضایتی از کنکور سراسری بوده است. طبیعی است که با جمعی دانش آموخته بی سواد روبرو خواهیم بود و چه چیز بهتر از این برای تو!

چنان سرنوشت ما را به سخره گرفته ای که از آینده نسل پس از خود بیمناکیم. از «نفت در برابر غذا» که سالی شصت هزار کودک بی گناه عراقی را در فاصله دو جنگ اول و دوم خلیج فارس به کام مرگ کشاند، می ترسیم. ما بچه زمان جنگیم حضرت آقا. ما را از کوپن و بی پولی و هدفمند کردن یارانه ها نترسانید. چیزی هم برای از دست دادن نداریم. نسل بعدی ولی هنوز نیامده بی چیز است. بی آینده؛ تنها و با سرنوشتی نامعلوم.

آقا ما برق هـسـته ای نمی خواهیم. شما که ادعا می کنید فقط در یک نیروگاه سیکل ترکیبی در کازرون، 1366 مگاوات توان الکتریکی تولید می کنید، تا حالا چند تریلیون تومان خرج تولید 1000 مگاوات برق در نیروگاه اتـمی بوشهر کرده اید؟ نیروگاهی که هنوز یک توهّمِ ساده انگارانه است! اگر ذره ای مردانگی و شعور و دیپلماسی در وجود شماست، جلوی بهره برداری قطر – این قطره حقیر ذیل خلیج فارس – را بگیرید که از منابع پارس جنوبی ما برداشت نکند. نمی توانید؟ معلوم است که نه؛ شما حتی یارای جوابگویی به ادعای واهی چهار تا کشور عربی در مورد نام خلیج فارس را ندارید. اصلاً وجاهت این کار را از دست داده اید. به دید همه جهان، ما تنها مرکبی برای سوار شدن هستیم؛ خواه راکب محترم مدودف یا پوتین باشد و خواه اردوغان یا لولاداسیلوا.

روشن است که وقتی حرف می زنی، انتظاری به جز دروغ شنیدن نداریم. ولی این بار فرق می کند. موضوع چهار تا نمودار تورم و ضریب فلاکت! نیست. موضوع همه غرور کاذب و دروغینی است که به این ملت داده ای و حالا، چون قافیه تنگ آمده، تقدیم دوتا کشور درجه سه کرده ای. از روز اول معلوم بود که سرنوشت این ماجراجویی های احمقانه چه بوده است. بعد از دو سال کشمکش و ادعاهای گنده تر از دهان، بعد از سخنرانی های سراسر دروغ که «خـروج اورانـیـوم از کـشـور، خـط قـرمـز نـظـام اسـت»، بعد از پرده برداری از «سـوخت مـجـازی بیست درصد» که پرده ای دیگر از حقه بازی توست و کوچکترین وجاهت علمی ندارد، مُهر تأییدی زدی بر هر آنچه که فکر می کردم. این از شجاعتت و آن از خـط قـرمـزت. حالا باید دَمَـر بخوابی که رجب اردوغان و لولا داسیلوا لذت ببرند. اوباما و مدودف و سارکوزی و براون هم توی صف ایستاده اند. انگار آنگلا مرکل هم چیزی در دست دارد…!

پایان خوشی بر این ماجراجویی های ابلهانه قابل تصور نیست. در بهترین حالت، کره شمالی خواهیم شد با دیوارهای بلند بتونی که ما را از دنیا ایزوله کرده است. با یک کـلاهـک هـسـتـه ای که کلی پول داده ای و از همان کره شمالی یا هر جهنم درۀ دیگری خریده ای. با یک مـوشـک مزخرف نصب شده روی یک سـکوی پرتـاب که با سرعت زاویه ای دو رادیان بر ثانیه دور خودش می گردد. در یک دست میکروفون داری و در دست دیگر دکمه پرتاب و زبان درازت هم که بر تهدید باز است.

ولی نگذار که از فرجام بدت سخن بگویم. روزی که از سوراخی که قایم شده ای بیرونت بکشند، دیگر میکروفون در دست تو نیست. دستگاه انحصاری خبر پراکنی ات تعطیل شده؛ گیر افتاده ای و تازه خشم مردمت که تو را و تمامی حرامیان را خواهد بلعید.

پ. ن.: شنیده ام که در کرمان علیه ولی نعمتش – مدودف – صحبت کرده و روس ها هم به سرعت پاسخ داده اند که «اداره مملکت با عوام فریبی ممکن نیست». ما که از هر دو طرف متنفریم. خود کرده را تدبیر نیست.

مه 19, 2010

طب و نادانی

Filed under: عمومی — مسعود @ 23:01

چقدر ساده ایم ما ملت؛ چقدر ساده ایم. «یه چیزی شنیدیم» فکر می کنیم درست است. آقا داروهای شیمیایی عوارض دارد، صحیح. یک جا را درست می کند ده جا را خراب، قبول. ولی این چه باوری است که هر احمقی به نام پزشکی سنتی یا طب بوعلی سینا چرت و پرت بگوید، لزوماً از هر پزشک آکادمیک مدل 2010 بهتر است؟ بخوانید:

…………………………

«1- شما وقتي سيب زميني را بصورت پخته از آتيش بيرون مي آوريد ظرف يک ساعت در معده  هضم خواهد شد. سيب زميني آب پز ظرف 4 ساعت هضم ميشود و سيب زميني سرخ کرده ظرف  12 ساعت نصفش هضم و نصفش از طريق معده اخراج خواهد شد.
اين رو گفتم براي پدر مادرهايي که به بچه بيچاره چيپس ميدهند و شب طفل بيچاره موقع خواب بايد صد دفعه اين پهلو و آن پهلو شود تا در آخر سم حاصل از اين چيپس جذب بدنش شود.


2- کساني هم که سراغ من مي آيند و اعلام ميکنند: چرا ميگيد پفک سمي است؟
جهت اطلاع کافي است پفک را با آب خيس کنيد و با شصت دستتان آن را به سراميک آشپزخانه بچسبانيد. بعد از 8 ساعت عمرا” بتونيد اين پفک خشک شده را از ديوار بکنيد. بايد کلي کاردک و چاقو بزنيد تا کنده شود. حالا حساب کنيد اين پفک با بزاق چسبنده خيس ميشود و وارد ديواره معده ميشود….


3- قديم نديما دستشوئي ما ايراني ها (اون موقع بهش ميگفتند خلاء) يک گوشه دردورترين نقطه حياط بود که بابابزرگ و مامان بزرگاي ما وقتي ميخواستند بروند داخل مستراح يک دستمال به سرشون ميبستند . اون موقع دليل اين کار اين بود که بخارات ناشي از ادرار(شامل اسيد اوريک و فسفريک و..) روي پوست سر و موهاي سر و بالطبع سلامتي تاثير فزاينده ائي داشت و يکي از عوامل ريزش مو بود…در ضمن مثل الان اينطوري نبود که بروند مستراح و 6 ساعت بنشينند راجع به مسائل روزمره تفکر کنند. چون حتي در شريعت ما مسلمانها ذکر شده که ماندن زياد در مستراح و حرف زدن در آن مکروه است.

الان مستراح ما ايراني ها صااااف اومده وسط هال و اتاق پذيرائي و تازه بين سنگ توالت و محل شستن دست هيچ دري هم وجود نداره ..به دليل مشکلات تغذيه ما ايراني ها مجبوريم حداقل 10 دقيقه اونجا بساط پهن کنيم و خانم خونه هم يک حوله انداخته روي جا حوله ائي در دستشوئي و خبر نداره اين حوله چه نقشي در جذب بخارات سمي ادرار و مدفوع دارد و آقاي بيچاره هم بعد از وضو و شستن صورت اون حوله را ميماله توي صورتش(يعني آخر آلودگي)
اين موضوع را من با محلول تنتوريد و.. امتحان کردم و حوله حاوي اين بخارات را داخل آن قرار دادم و ديدم ظرف چند دقيقه اين محلول حاوي انواع اسيدهاي باز شده است. خلاصه اينکه يکي از عوامل ريزش مو و بيماري هاي ما ايراني ها همين بخارات ناشي از ادرار در توالت هاي ماست.

براي حل اين موضوع، اول حوله را خارج از توالت و روي جاي مخصوص قرار دهيد.
دوم: روي سنگ پا کمي سرکه ريخته و هفته ائي يک دفعه اين سنگ پا را به مدت 4 ساعت درکنار سنگ توالت قرار بدهيد.در ضمن قرار دادن سنگ نمک هم عامل جذب اين بخارات سمي خواهد بود.
»

…………………………

ابله! این چه مزخرفاتیست که به خورد مردم می دهی؟ یعنی چه که سیب زمینی در معده هضم می شود؟ مگر تو زمان خارج شدن سیب زمینی هضم شده! از معده مردم را اندازه گیری کرده ای؟! از کدام تست آماری استفاده کردی یا اصلاً جامعه آماریت چند نفره بوده اند؟ کی گفته که چیپس سم دارد و یا هرچه به دیوار بچسبد! سمی است؟!

من تا به حال ندیده ام که یک گزارش پزشکی به وجود اسید فسفریک در ادرار اشاره کرده باشد. حتی اگر چنین باشد، قطعاً ارتباطی با ریزش مو ندارد. ممکن است نگاه داشتن حوله مرطوب در هر مکانی – از جمله دستشویی – زمینه ساز افزایش تعداد ارگانیسم های بیماری زا شود. ولی خدا وکیلی این چه ربطی به ریزش مو دارد یا پارچه ای که نیاکان ما در بیت الخلاء به سزشان می بستند (می بستند یا نه؟)؟! «بخارات ناشی از ادرار و مدفوع» چه صیغه ای است؟ محلول تنتوریُد چه ارتباطی با تعیین غلظت یا شدت این «بخارات» دارد؟ کسی نیست به من بگوید «اسيدهاي باز شده» یعنی چه؟! بالاخره اسید است یا باز؟

نهایتاً جاذب بخارات مزبور، سنگ پا + سرکه خواهد بود و سنگ نمک هم اضافه بخارات را جذب خواهد کرد (کـ و ن لق جاذب های نانومتریک). نگران نباشید؛ مشکل ریزش مو حل شده است!

از این ادبیات توخالیِ عوام فریبانۀ حق به جانب، حالم به هم می خورَد. چقدر بدبختیم که از بی تعهدی پزشکان آکادمیک کشورمان به بیسوادی دکتر علفی ها متوسل شده ایم. باور ندارید به عطاری محل مراجعه بفرمایید تا داروهایی برای درمان صرع، دوشن، سندرم داون، مونگولیسم، هپاتیت (تمام انواع)؛ احیاناً ایدز، گونه های مختلف سرطان، ترک اعتیاد، چاقی (شش کیلو و نیم در روز)، لاغری (نیم تُن در هفته) و هزاران قلم داروی دیگر را از نزدیک ببینید. دو سه روز پس از کشف بیماری ها و انشار مقالات علمی در ژورنال های روز جهان پزشکی، عطاری محل ما نسخه درمان بیماری مزبور در دو هفته با معجون مارچوبه و مریم گلی و روغن مورچه و جوزهندی (و اخیراً آلوئه ورا برای تمام ناخوشی ها) را با اعتماد به نفس فراوان برای مشتریان فلک زده اش تجویز می کند.

ابوعلی سینا به خاطر چهره پرسشگرش نابغه شرق شده است. به خاطر روش پژوهش و متدهای جدید درمانی. امروز ما در همان تجویز هزارسال پیش پورسینا مانده ایم و خود را طرفدار طب سنتی می پنداریم.

پ. ن. 1: من مخالف طب گیاهی یا تأثیر گذاری داروهای گیاهی نیستم. من به دکانی که به پشتوانه نادانی مردم گشوده شده معترضم؛ لطفاً درک کنید.

پ. ن. 2: موضوعاتی که نقل کرده ام از متنِ پیاده شدۀ یکی از مدعیان درمان با شیوه سنتی (که خیلی هم با اعتماد به نفس افاضه کلام می فرماید) نقل شده است. اگر او را از نزدیک ببینم، با فشار دو اتمسفر آبیاریش خواهم کرد.

مه 10, 2010

ماهی تُنگ بلور

Filed under: خانواده — مسعود @ 22:28

ماهی تُنگ بلور

سقط جنین به معنای واقعی جنایت است. چرا؟ مطمئناً دلیلش را به این صراحت نمی دانم. شاید این نتیجه ای از شنیدن آن صدای دلنشین باشد؛ صدایی که تکنولوژی مدد کرده تا از پسِ چندین لایه قطور و نازک زیستی شکم همسرم بشنوم. صدای قلب موجودی که الان فقط شش و نیم سانتی متر قد و سی گرم وزن دارد. چیزی شبیه به یک ماهی شناور در تُنگ بلور – نه، قطعاً خیلی پیشرفته تر و البته غریب تر – با سری بزرگ و دست و پایی کوچک. با سر انگشتانی که همین حالا خطوط منحصر به فردی در کل عالم هستی دارند. این صدا به هیجان وا می داردت، با یکصد و هفتاد ضربان در دقیقه، به کودکِ مضطربی می ماند که از ترس تنبیه صاحب خانه مفلوک شیشه شکسته، یا از خوف تاریکی هراسناک پشت سرش حسابی دویده است. صدا همان است با همان آواهای انقباضات بطنی و دهلیزی؛ همان که در اکوکاردیوگرافی می شنوید. شگفت انگیز است که قلبی با ضربان هایی چنین منظم، ابعاد میلیمتری دارد. شگفت انگیزتر کلیه هایی است که با حجم نصف یک لوبیا، مثل ساعت کار می کنند (و خدا کند که بکنند) و چنین است که ماهی تنگ بلور من، در همان کیسه آمنیوتیک جیش هم می کند!

شنیدن صدای تالاپ و تولوپ قلبش، و دیدن عکس نسبتاً واضح ماهی کوچولوی تُنگ بلور فقط احساسات من را برانگیخته نکرده است. باور کنید که بیش از هر چیز، حیرت زده ام. حیرتی که ناشی از عدم درک پیچیدگی سامانه ای چنان دقیق است. به همان اندازه که داروین را ستایش می کنم، جمع بندی ساده او از روند تکامل را خنده دار می پندارم. جالب است بدانید که در تکنیک های مهندسی، کنترل دمای یک لیوان آب در حرارتی مشخص بسیار پیچیده تر از آن است که در ابتدا به نظر می آید؛ یا کنترل حرکت یک روبات که می خواهد مسیر ساده ای را یک بار دیگر طی کند. سخت گیری مهندسی یا هر چیز دیگر، قبول دارم که از ندانستن است، ولی باید در این وادی کار کرده باشید تا جنبه خارق العاده تکنولوژی یک جنین در حال رشد را با پیچیده ترین مکانیزم مهندسی که می شناسید مقایسه کنید و به حقارت ساخته های بشری پی ببرید.

ماهی تُنگ بلور – با آن مهندسی شگفت انگیز – در همان چند دقیقه سونوگرافی غربالگری، دست و پای کوچکش را تکان می داد و از در و دیوار تُنگش بالا می رفت. خدا به هر سۀ ما رحم کرده که تا اینجا سالم است. از این همه دود و پارازیت و کثافت و جهش ژنتیکی، تا به حال جان سالم به در برده است. همین الان در آن تُنگ کوچکش، آن قدر ملوس و خواستنی هست که تصور از دست دادنش، کابوسی هولناک باشد.

سقط جنین حتماً جنایت است. شما صدای قلبش را نشنیده اید؛ صدایی که ممکن است خواهشی برای ماندن باشد یا التماسی برای نیامده رفتن. مگر اینکه غربالگری* یا هر عملیات تشخیصی دیگر، ختم به تشخیص یک بیماری کروموزومی دائم العمر شود و التماس کودک نیامده برای زود رفتن را به گوش والدین مسئولیت پذیر برساند.

خدایا، داشته باش ما رو…!

*  پ. ن. 1: غربالگری کروموزومی جنین به مجموعه ای از آزمایش ها (بیوشیمیایی یا گرافی) اطلاق می شود که برای پیش تشخیص انواع نقائص رایج کروموزومی موسوم به تریزومی (سندرم داون و مونگولیسم)، نقص لوله عصبی و چند بیماری مشابه انجام می شود.

پ. ن. 2: متخصص داخلی که بودیم، متخصص زنان! هم شدیم.

30 سال حبس دختر در آغل گوسفندان

مطبوعات الجزایر روز دوشنبه از دستگیری یک پدر و پسرش به اتهام زندانی کردن فرزند دختر خود به مدت 30 سال خبر دادند.

به گزارش واحد مرکزی خبر به نقل از خبرگزاری آلمان ، ‌بر اساس این گزارش، این دختر در سن 18 سالگی به اتهام رابطه نامشروع 30 سال در آغل گوسفندان در مزرعه ای در جنوب الجزیره زندانی شده بود.

پلیس الجزایر این فرد را که هم اکنون 48 ساله است،‌ در حالیکه لباس های بسیار کهنه و کثیفی بر تن داشت در آغل گوسفندان پیدا کرد.

این فرد قدرت تکلم خود را از دست داده و دچار مشکلات روانی شده است.

شاهدان عینی اعلام کرده اند که این فرد سالها است که موهای سر، ناخن های دست و پایش را اصلاح نکرده است.

مه 3, 2010

پاره سنگ پرت می کنم، پس هستم

Filed under: سیاسی — مسعود @ 00:23

می شناسمش. همین اقای جلویی را؛ همینی که سنگ به دست می بینید. همین روحانیِ مهندسِ مجاهدِ … همین مرد چفیه بر گردن را. خیلی هم خوب می شناسم.

زمانی که وارد مقطع کارشناسی ارشد شدم، ایشان دانشجوی جدیدالورود مهندسی معدن در دانشگاه بود. برای من جالب بود؛ چرا که با اعتماد به نفس کامل و با همین لباس طلبگی در دانشگاه می چرخید. واقعاً شجاعت قابل تحسینی داشت که در آن سال های دولت اصلاحات، در زمان جولان نهادهای دانشجویی و تب اصلاح طلبی در دانشکده فنی، با افتخار لباس خودش را می پوشید. هر ظهر نماز را پشت سر حاج آقا نقویان اقامه می کرد و بعد از نماز محو صحبت های او می شد. ته دلم خوشم می آمد از این شخصیت سرکش که با وجود آن همه نگاه جستجوگر و تنفر و بدبینی نهفته، هرگز در دام انفعال نمی افتد و منش آرامی دارد. گذشت تا اتفاقی که شبی در مسجد محل – مدرسه علمیه محل تحصیل درس طلبگی اش – افتاد.

آن شب – مطابق معمول شب هایی که حال داشتم – برای خواندن نماز به مسجد رفته بودم. مسجدی که می رفتم در بلوار کشاورز و در مجاورت مدرسه علمیه ای بود که امام جماعتی متفاوت داشت. آیت الله دکتر سید جمال الدین موسوی نه تنها به دلیل دکترای اروپایی فلسفه اش، که بیشتر به خاطر اصلاح طلبی بی پروایش محبوب قشر دانشجو و البته مورد غضب برادران بسیجی بود. در پایان نماز، چشمم به جمال آشنای روحانی جوانی روشن شد که میکروفون به دست، با چهره مصمم در حال صاف کردن سینه و آمادگی برای سخنرانی بود:

» اهممممم … بسم الله الرحمن الرحیم، و به نستعین … دشمنان اسلام با تمام قدرت در حال تهاجم به ایمان مردم هستند … بنده خودم دانشجوی مهندسی هستم و وقتی با اینترنت کار می کنم، می فهمم این ها با ایمان جوانان ما چه می کنند … خیلی خطر در این اینترنت هست که ما باید برای مقابله با آن کاری بکنیم…»

و ادامه داد: «خوب، من و دوستانم در پایگاه بسیج مسجد برای مقابله با این تهاجم همه جانبه یک مسابقه برای دوستان نوجوان طرح کرده ایم که هم باعث پر شدن اوقات فراغتشان بشود و هم در مقابل این تهاجم فرهنگی ایشان را قوی کند. »

بی صبرانه منتظر طرح سؤال تاریخی بودم.

«دوستان نوجوان، لطفاً به من بگویید چه کاری است که موقع نماز واجب است، موقع دستشویی (!) حرام است و هنگام خواب، مستحب؟» جوابش – بعداً گفت – که «رو به قبله بودن» است!

انگار یک سطل آب یخ ریخته بودند روی سرم. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. یعنی با این سؤال می خواست به جنگ «اینترنت» برود؟! بد فهمیده بودم یا واقعاً ایده این طلبه دانشجو همین بود؟

فی الحال  قطع امید کردم از این مدل خودآگاهی مسئولیت پذیر احمقانه. وقتی توی دانشگاه می دیدمش، با بی اعتنایی از کنارش رد می شدم. با گذر زمان و افزایش تجربه، دریافتم که این بلاهت و ساده انگاری او – هم در طرح مسأله و هم در ارائه راه حل آن – فقط در مسائل جزئی خلاصه نخواهد شد. حکماً برای همین بود که زمانی که عکس بالا را در گرماگرم شلوغی های پس از انتخابات دیدم، شگفت زده نشدم. طبیعی است که از چنین فکری چنین محصولی به عمل آید. هنوز کسی به این پرسش پاسخی نداده که آیا پاره سنگی که در دست اوست، فرق دانشجویی را شکافته یا نه، یا اینکه کجای دین مجوز می دهد که چنین سنگی را بتوانی حتی به سوی حیوانی پرت کنی. وقتی که اکابر ایشان از وقوع زلزله به دنبال افزایش زنا سخن می رانند و چشم بر کشتن مردم و حبس و شکنجه و تجاوز می بندند، پرسیدن سؤالاتی از این دست الزاماً احمقانه هم هست.

بعضی وقت ها بدجوری قاطی می کنم. بدم نمی آید این رفیقمان را یک بار دیگر ببینم و پرسش ها را از خودش بپرسم.

به نظر شما جوابی جز توجیه و سوار شدن بر دین دارد؟!

پ. ن. یک: آن شب تاریخی، طرف فقط همین یک سؤال را مطرح کرد، نه بیشتر! جالب این بود که بنی بشری هم از او نپرسید که آیا الان ارکان فرهنگ مهاجم غرب به لرزه در آمده یا نه.

پ. ن. دو: آن وقت ها هنوز اینترنت فـ یـ لـ تـ ر نشده بود. به نظر شما حاج آقا در چه سایت هایی پرسه می زد؟!

آوریل 25, 2010

تو برای وصل کردن آمدی

Filed under: عمومی — مسعود @ 22:34

«آخه عزیز من، جون من! این چه کاری بود کردی؟ آخه تو چرا؟!

عمراً هادی اینجوری نشه… فاطمه؟ ابداً! باورم نمیشه خدا…

والّا ما همچین آدمی نمیشناختیم. اینجوری نبود…

بابا هادی توکه اینقدر روشنفکر و منتقد بودی، بابا توچرا؟

ای گور پدر … کردن، اون دیگه چه خریه، مگه میشه تو هم …»

دوهفته ای هست که گرفتار این افکارم. مُخم پیچیده به هم. دارم دیوانه می شوم. اتفاقی در ظاهر نیفتاده است: این هادی و فاطمه دوستان خانوادگی ما بودند. هادی، پزشک و (آن زمان) دانشجوی دکترای تخصصی بود. فاطمه – همسرش – دیپلمه و خانه دار. هر دو خوش اخلاق، آسان گیر، مهربان و خونگرم بودند. بیست، واقعاً بیست. البته که مذهبی هم بودند یک نموره، ولی آن قدر که یادم می آید بعضاً به نماز و روزه هم اعتراض می کردند. هادی اهل رفت وآمد با دوستان هم کلاسی اش – پسر و دختر – بود. خیلی وقت ها کاملاً باز و بدون هیچ قید و بندی با آن ها احوالپرسی می کرد. کم ندیدم صحنه بغل کردن دختر های هم کلاسی اش را.  خانمش فاطمه همان طور که خودش می گفت، فقط بنا بر عادت حجاب داشت نه بیشتر. مدتی که در یک کشور غربی اقامت داشتند بازتر از ایران می چرخید ولی هنوز روسری را از سرش برنداشته بود. هر دو روشنفکر رفتند و روشنفکرتر برگشتند. جداً در بند تعصب کور نبودند.

همیشه این شعور هادی را ستایش می کردم. همیشه می گفتم که این هادی و فاطمه توانسته اند اعتدالی بین دین و زندگی پیدا کنند. با خانمم زیاد می رفتیم خانه آن ها. بدون اغراق مثل خواهر و برادر بودیم. خیلی وقت ها می شد که چند روز متوالی خانه هادی و فاطمه چتر بودیم و البته خیلی وقت ها آن ها مهمان چند روزه ما بودند. هنوز حسرت آن رفت و آمدها را دارم. دلم برای آن «رستگاری در شاوشنک» ساخته بی عیب و نقص فرانک دارابونت که آن جا دیدیم لک زده، فیلمی که خاطره مزه عالی اش با طعم رفاقت عجیب و غریبمان قاطی شده…

از خارج که آمدند رفتند شهرشان تا هادی برود دانشگاه و مشغول تدریس شود. خوب بودند، تا همین چند ماه پیش. چند وقتی است که به من زنگ نمی زند. یک بار تلفنی با فاطمه صحبت کردم و احساس کردم که حالش خوب نیست. فردای آن روز، هادی هم سردتر و غریب تر از فاطمه صحبت می کرد. دلم هزار راه رفت. مانده بودم که چه شده، تا خبر رسید که دونفری کلاس های کسی می روند به نام «دکتر حورایی» که نمی دانم چه الاغی است. همین قدر بگویم که از آن روز، زن و مرد با جنس مخالف صحبت نمی کنند. ناگهان زاهد شده اند و گوشه گیر، انگار دوره خودسازی یا همچین مزخرفاتی می روند.

یادم می آید از همسر «حامد»، برادر همین هادی. حامد هم پزشک است و از قرار، خانمش یک سری کلاس می رفت توی شهرک غرب که خانم مجلسی می آمد و نهی می فرمود از تکلم با مردان و خلاصه چنان شد که حتی یک بار که برای پرسیدن احوالش تماس گرفته بودم، از ترس آلوده شدن به معصیت صحبت کردن با من، دروغ را به جان خرید و به پدرش گفت که «بگو خونه نیست» و اگر با گوش خودم نشنیده بودم، هرگز باور نمی کردم.

نمی دانم راه درست کدام است ولی قطعاً هیچ خیری در قطع رابطه با مردم نیست. از این مطمئنم که «دکتر حورایی» شارلاتان یا هر خر دیگری، کیسه ای دوخته یا فرموده ای از طبقه فاسد حاکم را اجرا می کند. نتیجه اش هر چه هست فاصله انداختن بین افراد است. نمونه اش همین هادی و قبل از آن حامد که مثل ماهی از دست من لیز خوردند و رفتند. دیگر هیچ رقم نمی توان از این دینداری دفاع کرد. شاید تنها قرائت درست از دین همان دیدگاهی باشد که فلسفه وجودی دین را، وصل کردن دانسته نه فصل کردن. شاید هم اساساً …

تمامش می کنم. می خواهم این وب نوشت زنده بماند!

پ. ن.: خواهرم که دانشگاه فردوسی مشهد درس خوانده می گوید این دکتر حورایی دکترای روانشناسی دارد. جذاب صحبت می کند. از NLP و تفکر خلاق تا خودسازی و .. تدریس می کند و کلی سخنرانی هم از او موجود هست. ولی مردک همزمان اعتقاد دارد خانم ها نباید در دانشگاه درس بخوانند (!) . حقه باز است. شک نکنید.

آوریل 9, 2010

سهل الوصول

Filed under: عمومی — مسعود @ 05:00

همه دوربین های من

آخرش خریدمش. همه می دانند که آدم ولخرجی هستم و اگر اراده کنم چیزی را بخرم، به قیمت فاتحه خواندن بر اندوخته ریالی اضطراری هم که شده، به دستش می آورم.

چند روز پیش زدم به سیم آخر و یک دوربین دیجیتال شاخ خریدم. یک DSLR تقریباً اولیه که بیشتر از ششصد هزار تومان برایم آب خورد. خانمم طفلکی آن قدر اهل دل بود که خودش از خیر ماشین ظرفشویی بگذرد و پیشنهاد خرید Canon EOS 1000D را بدهد (تصویر سمت راست). من هم که درجا اجابت کردم و شبانه خریدمش. لذتی بردم که نپرس و خوب، الان که خماری بامداد شب شراب به سرم زده، حساب بانکی ام را می بینم از ماتحت آخو*ندها هم پاک تر شده است!

هفت سال پیش بود توی همین روزهای بهاری که از باب همایون – راسته دوربین فروش ها – یک Zenit 122 روسی (تصویر سمت چپ) به همراه فلاش ناسیونال و یک لنز تله 135 خریدم. قبل از آن تجربه عکاسی هنری یا سابقه کار با چنین دوربینی را نداشتم. کتابی از همان مغازه خریدم که راجع به اولیه های عکاسی توضیح می داد. توی کتاب نوشته بود که فوکوس چیست و دیافراگم کدام است و حساسیت فیلم چه معنایی دارد. شروع کردم از روی کتاب به خواندن و اگر درست به یاد آورده باشم از یک حلقه فیلم سی و شش تایی، فقط شش هفت عکس را خراب کردم. در پوست نمی گنجیدم از خوشحالی که بالاخره ابزار یک هنر را به دست گرفته ام. عکس هایی که همان روزها از همسرم برداشته ام، گذشته از جنبه عاطفی، انصافاً عکس های خوبی هستند. کم کم عکاسی از طبیعت بدون سوژه های انسانی را هم تجربه کردم و به معنای واقعی نه فقط از نتیجه، که از خود عکاسی لذت بردم. فرآیند تنظیم دوربین برای من تازه کار طولانی بود و برای دیدن نتیجه باید صبر می کردی که فیلم چاپ می شد. همه این ها یعنی زمان و هزینه بیشتر که به پای دوربینم و عکس های بی نظیرش ریخته می شد. بعداً فهمیدم که این دوربین «هرآنچه هست» را ثبت می کند و دوربین های مشابه ژاپنی و امریکایی، «کارت پستالی از آنچه در ویزور می بینید» را می گیرند. من اما راضی تر به همان رئالیسم ذاتی عکس ها بودم. فکر می کنم صدها عکسی که با آن دوربین گرفته ام، هر کدام دنیایی تجربه و خاطره هستند.

این دوربین جدید می تواند همه آن تنظیمات را در کسری از ثانیه به صورت خودکار انجام دهد و «کارت پستال» هم بگیرد. باور کنید دوربین عالی است ولی چیزی کم دارد که اسم آن را مرارت یا دود چراغ یا هرچه دوست دارید بگذارید. گنجی است که نابرده رنج میسر شده است. خودآزاری یا مازوخیسم ندارم به خدا! ولی آن بدبختی کشیدن ها برای ثبت یک لحظه را ستایش می کنم و انتظار برای دیدن نتیجه را هم. انتظاری که در این یکی به اندازه فشردن دکمه «بازپخش» در چند دهم ثانیه به پایان می  رسد.

خبرهای خوش تری هم البته در راه است. این یکی همه آن اصالت ها را در لابلای هزاران وضعیت قابل تنظیم و در برابر چند حالت پیش تنظیم اتوماتیک حفظ کرده است. فیلم نمی گیرد اصلاً. کلیپ مسخره تکراری با آهنگ لایت چرند از عکس ها نمی سازد. فریم کله میمون یا گوش الاغ و یا کلاه کابویی هم ندارد! دوربین عکاسی است فقط. با وجود همه سادگی، سهل الوصول است و به صراحت می گوید که برای کار ساخته شده نه جنگولک بازی. این آرامم می کند.

به دروغ ادعا نمی کنم که باز هم با محبوب قدیمی به همان منوال عکاسی می کنم، ولی آن قدر معرفت در وجودم مانده که با احترام تمیزش کنم و اگر مسافرتی چیزی پیش آمد همراه ببرمش. باشد که به یاد ایام قدیم دیافراگمی ببندیم و شاتری بچکانیم.

صفحهٔ بعد »

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.